تبليغاتX
آفتابی ها

آفتابی ها

راز و نیاز


نیمه شبی سرد را می گذرانم . خاطرات گذشته روحم را می آزارد .

خدایا اگر صدایم را می شنوی این رنج را از روحم بردار و به من بزرگواری عطا کن .

امین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 5:55  توسط مریم  | 

شعری از قیصر امین‌پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند
انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 8:51  توسط مریم  | 

همیشه یک ذره ...


همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"،

یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،

مقداری خرد پشت "چه بدونم" و

اندکی درد پشت "اشکال نداره"
هست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 7:53  توسط مریم  | 

متشكرم اثر آنتوان چخوف

 

 















 

همین چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم

را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

 

به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست 

وبالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان

نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

 چهل روبل .

 

نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم

سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد..

 

شما دو ماه براي من كار كرديد.

 

دو ماه و پنج روز

 

دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت

روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه

مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن

بيرون مي‌‌رفتيد.

 

 سه تعطيلي .. . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ

شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي

صدايش درنمي‌‌‌آمد..

 

سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا»

چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط

مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم

شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از

شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

 

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛

آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟

 

چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود.

چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي.

دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

 

و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد.

دو روبل كسر كنيد ..

 

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين

موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

 

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا

رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

 

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند

شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين

كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

 

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

 

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...

 

« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.

 

-     امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام

 

خيلي خوب شما، شايد

 

از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

 

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از

عرق مي‌‌‌درخشيد.. طفلك بيچاره !

 

من فقط مقدار كمي گرفتم...

 

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل

از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

 

ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم.

سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا،

اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . .. يكي و يكي.

 

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت ..

 

به آهستگي گفت: متشكّرم!

 

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم

به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

 

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

 

به خاطر پول.

 

يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت

را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه

متشكّرم؟

 

در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

 

-   آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد.

من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من

به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت

براي شما مرتب چيده شده.

 

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟

چرا صدايتان در نيامد؟

 

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

 

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است..

 

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم

و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

 

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس،

گفت: متشكرم!

 

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين

دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 14:10  توسط مریم  | 

خدا لاک پشت را بر زمين گذاشت.

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني.

مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند.

لاک پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛

لاک پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.

خدا لاک پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.

و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد. چرا؟

چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.

خدا لاک پشت را بر زمين گذاشت.

ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور.

لاک پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 8:35  توسط مریم  | 

اندوه / از دفتر شعر "زمستان"

 درود بر دوستان

سالگرد غروب غم انگیز شاعر توانا مهدی اخوان ثالث بر 

دلسوختگان وصاحبدلان سرزمین اهورایی ایران زمین تسلیت باد.


  
اندوه / از دفتر شعر "زمستان"

نه چراغ چشم گرگي پير 
نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه 
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش
زير باراني كه ساعتهاست مي بارد 
در شب ديوانه ي غمگين 
كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد 
در شب ديوانه ي غمگين 
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست 
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير 
نه صداي پاي اسب رهزني تنها 
نه صفير باد ولگردي
نه چراغ چشم گرگي پير 
لحظه ي ديدار نزديك است 
باز من ديوانه ام، مستم 
باز مي لرزد، دلم، دستم 
باز گويي در جهان ديگري هستم 
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ 
هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست 
و آبرويم را نريزي، دل 
اي نخورده مست 
لحظه‌ي ديدار نزديك است 
 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 22:33  توسط مریم  | 

نامه ایی از همسر مهربان

پی آمد سالروز تولدم باری دیگر همسر مهربان دست به قلم شده و نامه ایی به رسم یاد بود برایم تحریر کردند که برایتان می نویسمش.

به نام خدا

روزهایی با رنج و سختی طی شد و همچنان آثار آن همه رنج و محنت بر روح و روانم سایه افکنده و سنگینی می کند . ساعات و دقایقی که با دلهره طی می شد و با ناامیدی به پایان می رسید . (اشاره به سفری که به قصد تحصیل به اتریش داشتیم .مریم)و تکرار این ماجرا ها آینده ایی مبهم را برایم به تصویر می کشید .

باری آن دوران تمام شد و روزهایی همچون گذشته آغاز گردید.

در واقع حاصلش درسهای خوبی بود که از وقایع گرفتم.

مریم جان

بیان خاطرات تلخ درد و دلی بود از اآن چه برایم می گذرد و آزارم می دهد . ...

و اما در کنار هم بودن و خوب زیستن هدیه است که خداوند مهربان به ما ارزانی داشته و اوست دانای به همه امور .به جاست با سعی و تلاش بیش از پیش و با تمام شرایط موجود گذشته ها را جبران کنیم تا با لطف و عنایت پروردگار آینده ایی درخشان برای خود و فرزندا نمان رقم بزنیم .

همه چیزها را از خداوند بخواهیم که او ما را اینگونه فراوان دوست می دارد و از خلق خدا هیچ نخواهیم که نزد ایشان نیز اینگونه عزیزیم.

مریم عزیز

آنقدر پریشانم که گاه همه چیز را از یاد می برم و ناامید می شوم با تمام این احوال هنوز دوستت دارم . هنوز هم باور دارم که اگر بخواهی می توانی کمکم کنی تا به خواسته هایم برسم . و از تو می خواهم نگرانی های مرا درک کنی .می بوسمت به تعداد اختران شب ....

                                        تولدت مبارک :حمید17/5/1389 _سمنان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 14:27  توسط مریم  | 

تولد

سلام . فردا تولدمه . کمی ذوق زده ام . دلم می خواهد اینجا یه چیزی بنویسم . از روزهایی که بی محابا در رفت و آمدند. از فردایی که چگونه خواهد گذشت. دلم یه عالمه محبت می خواهد . و یه عالمه گل....


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:28  توسط مریم  | 

چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است

که به هم نرسیده بودند و یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است

شعر زیبای حميد مصدق

*********************************************************

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 *****************************************************************************

جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 11:23  توسط مریم  | 

یادش بخیر روزهای دانشگاه


تنها کسانی که در خوابگاه بودن عمق این عکس ها رو می فهمند!

ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق)          cancan.gif

 ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست )                 za2.gif

 ساعت ۴ صبح هنگام خواب       pillowfight.gif

 

وضعیت تحصیل در خوابگاهbliss.gifreading.gifbliss.gif

اولین روزهای خوابگاهgrouphugg.gif

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذشت چند روز 3ztzsjm.gif

پایان گفت و گو stretcher.gif

امکانات غذایی در خوابگاه desertsmile.gif

طریقه ظرف شستن در خوابگاه   angry.gif

 

اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان4hba7gi.gif

و این هم آخر عاقبتش!!2LJ6NNA.GIF
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 18:1  توسط مریم  |